۱۳۹۶ خرداد ۴, پنجشنبه

تمام روزهای قشنگ زندگی ام را باخته ام
باخته ام به خودم
کسی که هم برنده است و هم بازنده
بزرگترین پارادوکس روی کره زمین است
دستش را فشرد 
توی چشمانش اشک حلقه زد
کفشش را درآورد و پا برهنه رفت
بعضی آدمها خوب بلدند خاطره بسازند
و عاشق شد
وقتی که خیلی دیر بود برای عاشقی
آدمها یک مشت عاشقند که خبر ندارند!
من هیچوقت برای خودم نبودم
یعنی هیچکسی یادم نداد که باشم
برای کس دیگری هم نبودم
من کلا هیچوقت نبودم

Affair

من هیچوقت خیانتکار نبودم
ولی همیشه به خیانت فکر کرده ام/.

۱۳۹۵ خرداد ۵, چهارشنبه

Seduce me please!

درست همانجایی که من به تو رسیدم و تو به آخر دنیا،
پسری در خانه ای به دنیا آمد که هیچوقت هم قرار نبود بفهمد که محصول آخرین ملاقات همان جوان چشم رنگی ایِ مو بوری بوده که برای زمانی کوتاه ، میزبان مادرش فقط به صرف یک قهوه داغ بود/.


۱۳۹۵ فروردین ۲۸, شنبه

Long Life matters

جنب همان تقاطعی که می توان گلهای لاله را از دخترک گل فروش نخرید و به چراغ قرمز روبرو همانطور دقیقه ها خیره ماند، 
پیرزن ثروتمندی زندگی میکند که شبها نون جوی خشک مانده با ماست میخورد و روزها تمام وقتش را جلوی پنجره زاغ سیاه پسرهای جوان همسایه ها را چوب میزند.
تمام ثروتش هم قرارست بعد از مرگش برسد به تنها وارثش مَلوس - گربه سیاهِ لاغرِ زشت ِ پیری - که هر شب همان نان خشک و ماست را می خورد و می خوابد/.
پی نوشت: زندگی همان گل لاله ایست که صبح با طراوتست و غروب به آب جوی سپرده میشود/.



۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

Violent child!

شاید هنوز نمی دانستم، 
نمی دانستم، وقتی که من تمام میشوم
تازه خواستن شروع می شود!
 امضا: ۲۹ سال پیش 
پسری که به پدرش به جای بابا ، میگفت « علی عمو!» و به مادرش بجای مامان ، میگفت « ناهید»


۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

The ogling eyes!

زیر همان کلاهی که به نشانه احترام ، 
هر روز صبح برای فخری خانوم ، 
زنِ سومِ جلال شاطر،
بر می داشت،
یک کلهِ سیاهِ غُرِ بی مو زندگی می کرد که تمام فانتزی شبهای تنهایی اش این بود:
فخری خانمِ زیر چادر چه شکلیست؟

پ.ن: احتراماً کلاه هایِ رویِ سرمان را بر نداریم ،
 بگذاریم همه چیز ، زیر همان کلاه ، همانطور مدفون بماند!




۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

Damn good fuckin cum!

بعد از استغفار ۳۶۸۹ و غسل جنابت ۹۴۵۷۳ تازه یادش افتاد که کاندم سوراخ بهانه خوبی برای بدنیا آمدن من نیست ، آنوقت بلند با لبخند گفت : 
تو را از خدا خواستیم و او هم تو را به ما هدیه داد!
اینجاست که تمام سوالهای بی جواب ِدنیا جواب داده می شوند بجز این سوال ِ من که 
اگر تو خواستی و او داد ، پس چراغ اتاق را کی بود که خاموش کرد؟




۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

The sins of my fathers


کابوسها دو دسته اند:
دسته ای که بالاخره می فهمی کابوسند و تمام می شوند
و
دسته ای که هیچوقت نمی فهمی که کابوس بوده اند و 
تمام عمرت هم برای خودت ، هی ، ادله فلسفی می تراشی که تقاص فلان گناهم را پس داشتم می دادم.
پ. ن ۱: 
اولا گناه چیز بدی نیست! ، اگر بود ، خودشان نمی کردند!
پ .ن ۲: 
دوم کابوس چیز ترسناکی نیست! ، اگر بود، برای دیدنش اینقدر گناه نمی کردند!
امضا: پسری که بیشتر گناهانش را تو خوابش می کرد./